یادش به خیر وقتی می گفت ماشالله و بچه ها جواب می دادن حزب الله ، کی رهبره؟ حزب الله .... این روزها بخش خیلی کوچکی از برنامه های صدا و سیمای ما مربوط به رفتن حاج بخشی از میان ماست ، حاج بخشی را بچه های جبهه و جنگ بهتر از من می شناسند.
امروز روایت فتح با صدای دلنشین شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی را نشان می داد مستندی بود از روزهای حضور حاج بخشی در جبهه ، سید مرتضی می گفت انگار نه انگار است که حاج بخشی دو ساعت از شهادت فرزندش گذشته اینطور شاد و خندان در میان رزمندگان می گردد و شکلات بین آنها پخش می کند ...
شنیدم روزهای فتنه 88 حاج بخشی توی کما بود بعد از اینکه به هوش اومد حاج بخشی را از تهران بردند، از اوضاع و احوال شهر فهمید خبرهایی هست وقتی که فهمید با اصرار خود می خواست به تهران برگردد و می گفت آقا تنهاست و به کمک ما نیاز دارد ...
حاج بخشی ، گرچه از میان ما رفتی اما حاج بخشی ها هستند ، عمارها هستند و اباذرها ، گرچه طلحه و زبیرها فراوانند اما «حُر» هم در میان ما هست ...
حاج بخشی هنوز هم به حزب الله ماشالله می گوییم و هنوز رهبر ما حزب الله است ...

این روزها که همه افتخارشان این است که کنار فوتبالیستها و بازیگران عکس می اندازند افتخار می کنم که پشت سر حاج بخشی عکس گرفتم ...
عکس مربوط به یکی از روزهای سال 1383 مناطق جنگی دوکوهه بود حاج بخشی مثل آنچه که امروز توی روایت فتح دیدم با شکلاتهایی که در دست داشت و به بچه ها می داد شعار ماشالله حزب الله را می داد و حضور وی در کنار ما دلگرمی صد چندان به ما می داد.
هنوز بوی زندگی و زنده بودن در وبلاگ من جاری است ، اگرچه هیچ کس در آن نباشد و اگر چه همانند کلبه های قدیمی گرد و خاک گرفته اما در کلبه های قدیمی صفا و صمیمیت بیشتر از هرچیزی نمود می کرد... من و تو با همیم اصلاً کی به کیه!
بسم الله نور
سلام چند وقتی بود حس وبلاگ نویسی سراغم نمیومد شاید این مطلبو هم که نوشتم تا مدتها نیام و شایدم گذاشتمش کنار ....
محرم سال 1385 بود ، همون سالایی که توی اوج معتادیم به اینترنت و ... ساعت حدود 12 - 1 ظهر بود مثل همیشه پشت سیستم داشتم توی سایتا میچرخیدم ، یکی از دوستام به اسم محمدرضا بچه لرستان بود و ساکن تهران باهام تماس گرفت بیا تهران با هم بریم توی هیئت .
یه دوش گرفتم و خودمو تر و تمیز کردم و عازم تهران شدم قرارمون سر آزادی بود رضا خیلی معطل کرد خوردیم به شب و به نماز اول وقت نرسیدم میخواستم وقتی بیاد کلی سرش داد و بی داد کنم و یه چک مردونه لری بزنم تو گوشش اما وقتی که اومد اون قیافه معصومش و خنده به لبش نذاشت این امر خطیر را انجام بدم اونم مثل بقیه تهرونیا خلف وعدشو انداخت گردن ترافیک.
به اتفاق رضا رفتیم توی هیئت ، نه اسم هیئت یادم میاد نه آدرسش فقط میدونم رضا میگفت هیئت شیخ جواد کربلایی ، منم شیخ جوادو اصلا نمیشناختم اسمشم نشنیده بودم .
جا واسه نشستن نبود ، یه گوشه اون ته هیئت خودمونو جا زدیم و نشستیم ، مداح داشت روضه میخوند و بچه های هیئت گریه می کردن نمازمو ترجیح دادم و همون گوشه توی تاریکی شروع کردم به خوندن نماز.
بعد روضه مراسم سینه زنی بود طبق معمول همه پیراهناشونو کندن و زدن به سینه و منم به سبک خودمون با پیرهن سیاه حسین (ع) شروع به سینه زنی کردم .
مراسم سینه زنی هم تموم شد و شیخ جواد شروع کرد به سخنرانی هرچی نگاه کردم منبرشو ندیدم از رضا پرسیدم مگه حسینیه سالنای دیگه هم داره ؟ اونم گفت نه شیخ جواد مریض احواله روی تخت به صورت دراز کشه میکروفنش همونجاست و سخنرانی میکنه ....
یه جا از صحبتاش حرف از بهشتیان و احوالاتشون شد می گفت بهشتیان دور حسین (ع) حلقه می زنن و ....
خیلی دلم گرفت همش دلم میخواست برم بهشت فقط برا دیدن روی حسین (ع) یادم نمیاد بقیه حرفاشو درست و حسابی گوش دادم یا نه اما خیلی تو فکر این یه جمله بودم ...
بعد سخنرانی نذری دادن و خوردیم .... منم همش تو فکر این یه جمله بودم
به پیشنهاد رضا رفتیم ترمینال جنوب و با هر زحمتی بود یه ماشین پیدا کردیم که می رفت قم .
به سمت قم رفتیم و شب توی حرم حضرت معصومه (ع) موندیم شب عاشورای به یاد ماندنی بود کنار ضریح بی بی معصومه همش تو فکر این جمله بودم بهشتیان دور حسین حلقه می زنند و ...
فردا نزدیکای ظهر به اتفاق رضا و یکی از دوستاش به سمت تهران حرکت کردیم اینقده خسته بودم که روی صندلی عقب خوابیدم تا تهران ، از بس که چشام خمار خواب بود نفهمیدم کجا رفتیم فقط میدونم یه خونه ای بود که مراسم گرفته بودن دوست رضا هم مداحش بود صدای مشتی داشت مداحیشو کرد و اهل مجلس سفره نذریشونو پهن کردن و مجلس تموم شد.
وقتی برگشتم قزوین خدا میدونه ساعتی طول نکشید که خواهرم از اصفهان بهم زنگ زد و گفت مرتضی اسم دوتامونو نوشتم واسه کربلا وسطای اسفند هم میریم .....
مجلس شیخ جواد کربلایی اینطوری برام حواله کربلا صادر کرد .....
دیروز رضا بهم پیام داد شیخ جواد کربلایی به رحمت خدا رفتن براشون فاتحه بخونین ، خدا رحمتش کنه.....
کاش یه بار دیگه یکی مثل شیخ جواد برام موعظه بخونه حال و هوای دلم درست بشه ....
